من فیلمباز و سینماباز و سریالباز نیستم. اصلاً این پسوند باز را قبول ندارم. جوری با افتخار میگویند من فیلمبازم که صد رحمت به کفتربازان. آنان لااقل واقعاً بازی میکردند اما اینان که نهایتش لم بدهند و پا روی پا بیندازند و یک دست در تخمه و دست دیگر در تخم فیلمهای حوصلهسربرشان را تماشا کنند و با میزانسن و سکانس و جامپکات جمله بسازند. اما این بار عمدی فریب خوردم و تصمیم گرفتم این سریال را تماشا کنم به این امید که شاید توانسته باشند شمهای از آن سوز و گداز را به تصویر کشیده باشند. که دیدم خیر، خود غلط بود آنچه میپنداشتم. سازندگان این سریال انگار نه اسم مولانا را شنیدهاند و نه بویی از شمس بردهاند و در حق این طایفه ارادتی ندارند که هیچ، شاید انکاری هم دارند. نام سریال حاکی از بدسلیقگی است و آغاز سریال الگویی برای فیلمسازان جوان به شیوهی لقمانی. تمام آدمها هم که یا فرشتهاند یا شیطان. حد وسط و خاکستریماکستری هم یوخ. وقتی هم که اینگونه باشد، معلوم است که هر کس چه رفتاری در پیش میگردد. بعد با خودم فکر کردم اگر به من پیشنهاد میکردند که دربارهاش فیلم بسازم چه میکردم؟ از همانجا آغاز میکردم که روزی با مولانا با مریدان از بازار زرگران و مسکوبان میگذرد و از شنیدن صدای پتکها حال خوشی به او دست میدهد و شروع میکند به سماع و یارانش هم به او میپیوندند و صلاحالدین زرکوب هم که این حال را میبیند، به استادان و شاگردان زرگریاش میگوید نایستند و به کوبیدن ادامه دهند و خود هم میکوبد و میکوبد تا اینکه تمام مریدان از سماع و تمام زیردستان از کوبیدن خسته میشوند و تنها مولانا در میانه به سماع و تنها صلاحالدین در کار کوبیدن. سماع هم که تمام میشود، صلاحالدین دکان و مال و منال،
برچسب:
نویسنده: امیر نجفی
تاريخ: دوشنبه
8 مرداد
1403 ساعت: 13:53